اگر منظورم را بدانید فردا صبح است و من تازه از مغازه برگشتم. بیشتر از آن در یک لحظه. کیف و چتر من روی میز راهرو آماده است. بیشتر از آن در یک لحظه بیش از حد.
الیزابت فکر می کند که داگلاس مرگ خود را جعل کرده است. ظاهراً در خط کار او غیر معمول نیست. یک نفر را کشت، جسد را مال خودش تشخیص داد و با بیست میلیون فرار کرد. چه کسی می تواند بگوید، اما مطمئناً کار خوبی است اگر بتوانید آن را دریافت کنید.
ما همه در شب گذشته ابراهیم دور هم بودیم، زیرا الیزابت می خواست تئوری را پشت سر سو رردون اجرا کند. اتفاقاً ابراهیم بهتر حرکت می کند، اما غمگین به نظر می رسد که اصلا شبیه او نیست. منظورم این است که او همیشه غمگین به نظر میرسید، مگر اینکه فهرستی بنویسد یا چیزی را توضیح دهد، اما به ندرت او را غمگین میبینید. باید یه جوری از آپارتمانش بیرونش کنم او را پشت فرمان ماشینش برگردانید. یا ماشین رون، اما میدانی منظورم چیست.
شب خیلی خوبی داشتیم چیز خاصی نبود، اما همیشه نباید باشد، درست است؟ شاید داشتن شخصی از MI5 در آنجا یک سال پیش احساس غیرعادی می کرد، اما من انتظار چنین چیزهایی را دارم. فکر کردم سو ریردون هم کمی غمگین به نظر می رسید. من تصور می کنم که او پس از هر اتفاقی که افتاده است در محل کار دچار مشکل شده است.
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
No comments!