اتریس تعطیلات بین دو ترم را می گذراند و پیش کریس میماند. کریس هنوز کاملاً به این قضیه عادت نکرده است. وانمود میکند غذاهای سالم میخورد، اما چند روز بعد میفهمد کار از تظاهر گذشته است و سالم خوار شده است. فرقی نمی کند که سیب می خورید تا به فکر سلامتی خودتون باشید یا معشوقتان را تحت تأثیر قرار بدهید، در هر صورت سیب خورده اید و مواد مغذی به بدنتان میرسد. کریس از دوشنبه تا الان حتی یک شکلات اسنیکرز هم نخورده است.
امشب قرار است برای شام به پُننواق بروند. آنجا قبلاً یک مشروب فروشی به اسم بلک بریج بود و حالا به بهترین و شاید تنها کافهبار فیرهاون تبدیل شده است. سهشنبهها یک گروه موسیقی جاز در سالن غذاخوری مینوازند. کریس هرگز از موسیقی جاز لذت نبرده است، حتی تا به حال به این مسئله دقت نکرده بود که واقعا به چه سبک موسیقی علاقه مند است، ولی میداند کسانی که جاز را دوست دارند از زندگی هم لذت میبرند. او هم باید وانمود کند بیشازپیش از زندگی لذت میبرد. شاید این قضیه هم مثل سیب خوردن باشد. اگر تظاهر به لذت بردن از زندگی با لذت واقعی از زندگی یکسان باشد چه؟ از لحظه ای که پاتریس رسیده است، لبخند از لبهای کریس محو نمی شود، پس شاید اتفاقی در شرف افتادن است.
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
No comments!