الیزابت می پرسد: «جان چه جوری انجامش بدیم؟» جان جواب می دهد: «هر جور تو می خوای الیزابت. از لحظه ای که این کار رو کردم منتظر در زدنت بودم. هر روزی که نیومدی رو صرفا به عنوان پاداش در نظر گرفتم. کاش یه کم بیشتر طول می کشید. چی شد آخرش؟» ابراهیم می گوید: «کارن پلی فرتو رو شناخت.» جان سر تکان می دهد و پیش خودش لبخند می زند. «اون؟ کارن کوچولو. عجب!» جویس می گوید: «وقتی شش سالش بوده تو سگ مریض و پیرش رو با دارو راحت کردی. اون میگه هیچ وقت چشمهای مهربون تو رو فراموش نکرده.»
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.