جیسون ریچی می گوید: «سه شنبه صبح این عکس رو توی صندوق پست پیدا کردم.» پدر و پسر در بالکن خانه ران نشسته اند و آبجو می نوشند. ران می پرسد: «فهمیدی چیه؟» «خب، نه. تا حالا این عکس رو ندیده بودم. ولی فهمیدم چیه و کجاست.» «چی و کجاست؟» جیسون عکس را نشانش میدهد.
«بفرما. من، تونی کارن و بابی تنر. سه تایی پشت میز توی بلک بریج نشستیم. قبلا واسه عشق وحال میرفتیم اونجا. یادته یه بار تو رو هم بردم؟»
ران با سر تأیید می کند و به عکس نگاه می کند. میز مقابلشان پر از اسکناس است؛ شاید بیست و پنج هزار پوند باشد. پسرها هم خوشحال به نظر می رسند.« پول رو از کجا آورده بودین؟» اون موقع؟ نمیدونم. از این جور شب ها زیاد داشتیم.» توی کار مواد بودین؟» «آره. اون روزها همیشه این کار رو می کردیم. سرمایه م رو خرج این کار می کردم تا از دستم نپره.»
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
No comments!