چند هفته پیش در فیرهاون در پیاده رو پایم پشت کاشی لقی گیر کرد و افتادم. به خاطر قتلها و سفرهای به لندن و افتادن دنبال برنارد، در دفتر خاطراتم به آن اشاره ای نکردم. ولی افتضاح افتادم و کیفم افتاد و وسایلم پخش شد؛ کلیدها، جعبه عینک، قرص ها، تلفن.خب داستان از این قرار است. تک تک آدمهایی که دیدند من افتادم برای کمک به سمتم آمدند. تک تکشان. دوچرخه سواری کمکم کرد تا بایستم، پارک بانی وسایلم را جمعکرد و کیفم را تکاند، خانمی با کالسکه بچه پشت میزی در پیاده رو کنارم نشست تا نفسم سر جایش بیاید. زن کافه چی با یک فنجان چای بیرون آمد و پیشنهاد داد تا من را باماشین پیش پزشک عمومی اش ببرد. شاید فقط چون پیر بودم برای کمک آمدند. نحیف و ناتوان به نظر می رسم. ولی این طور فکر نمی کنم. فکر کنم اگر من میدیدم یک جوانک سرو مرو گنده هم مثل من زمین می خورد، کمکش می کردم. فکر کنم شما هم کمک می کردید. فکر کنم کنارش مینشستم، فکر کنم پارکبان لپ تاپ او را برمی داشت و فکر کنم زن کافه چی باز هم پیشنهاد میداد او را با ماشین پیش پزشک عمومی اش ببرد.این وظیفه انسانی است. اغلب اوقات ما مهربان هستیم.
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.